تبليغاتX
آلاچیق
 
یارب از ابر هدایت برسان بارانی
 

سرگردان در دایره تردید 

غوطه ور  در  اقیانوس شک 

 غرق در دریای بهت

سرگردان  در سراب امید

خسته در کشمکش زندگی

فریاد از سکوت خدا

افسوس به آرزوی مرگ

نفرت از حضور بیهوده

آه از تکرار مکررات

خنده های تکراری ... گریه های تکراری ... نوشته های تکراری ..... در س های تکراری .... آدم های تکراری .... رفتارها تکراری ..... محاوره تکراری .... توجیه تکراری ... سفر های تکراری .... مسافر های تکراری ... ناله های تکراری ... خواهش های تکراری ... تجربه های تکراری .....و نفس های .....

خداییش دلم برا آدم حسابی بودن تنگ شده

  نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

یا جمیل

........ قالب نو مبارک .... 

گیلی گیلی  گیلی گیلی  گیلی گیلی  گیلی

کاشکی به همین سرعت و راحتی قالب خودمم عوض می کردم    

شد یه بار به قشنگی ها هم فکر کنی ؟؟؟

 خدا ی قشنگ ....بنده ها ی قشنگ ...... لحظه های قشنگ

دهنتون با فرستادن یه صلوات شیرین کنید و برید ...

 نا سلامتی آلاچیق نو شده ها

راستی من قالب رنگ سبز می خواستم ولی پیدا نکردم

  نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

 

می شه یکی برا من ایده آل رو تعریف کنه ؟

دلم برا بچگی هام تنگ شده .. مامانم که از بچگی هام تعریف می کنه جدی جدی دلم برا خودم ضعف میره ولی چه فایده که الان برعکس اون دورانم .. بچه بودم برا خودم زندگی می کردم و الان برا همه جز خودم ... چرا اینجوریه این دنیا !

 پاورقی : می خوام آلاچیق و از سیاهی در بیارم حوصلم و سر برده

  نوشته شده در  سه شنبه 23 آبان1385ساعت 3:2 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
تمرین زندگی

آرام باش عزیزم ...

این نیز بگذرد!!!! ولی حالا به چه قیمتی بگذرد الله اعلم !!!!!

کاش اختیار رو از من می گرفت ....

تا شروع زندگی و زنده بودن چیزی نموند ماکسیمم ۵۰ تا ۶۰ سال دیگر !!!

آرام باش عزیزم ....

  

  نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
دل سیقل داده شده

دل آینه

دل شکسته

دل عاشق

مجنون بی لیلی

لیلی به دنبال مجنون

لیلی کیلو چند ؟

مغز مغشوش

فکر بی دل

دل بی فکر

مرور خاطره

نشخوار تجربه

آه بی حاصل

انتظار برای خلا

دل کپک زده

نوشتن برای نخواندن

.........................................................

هدف : زندگی خو ب و خوش و سر شار از شادی همراه با عاقبت بخیری

کاشکی میشد اوج نفرتم و از افسانه ها به تصویر بکشم

کاشکی می شد برای همیشه فکر کردن را کنار گذاشت ....!!!!!!!!!

اوج نابودی کمرنگ شدن رنگ وبو و یاد  لیلی  

یا علی الاعلی  !!!

  نوشته شده در  جمعه 19 آبان1385ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

 

زندگی بی رحم تر از تصورمنه !!!

  نوشته شده در  جمعه 19 آبان1385ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

 

نقطه سر خط

 

  نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط مسافر 
منیر خانم هم مرد ٬ خوش به حالش ..

پس کی نو بت من می شه .. خدا ؟

چرا مرگ انقدر ترسناکه...

چرا مرگ انقدر ناراحت کننده اس ؟

چرا آرزوی مرگ ارزوی آدم های افسرده اس ؟  

چرا من انقدر گیج ام همیشه ؟

چرامن نه ؟

  نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
سلام

دلم برا اینجا تنگ شده ... وقت ندارم حتی فکر کنم ۴ تا جمله یا ۱ شعر قشنگ اینجا بذارم .....  ولی از اندر احوالات این روزا بگم که  دنبال عقربه ها ی ساعت می دوم و بیکاری های ۲۴ ساعته این سه سال  رو جبران می کنم ...

عجب ماه رمضونی بود !!!!  سفره پهن و من دنبال غذا ... شب عید چشمامو بستم بلا تشبیه یه سفره رو دیدم که ته نداشت ... پر از ظرفهایی که من حتی شکل این غذا ها رو نمی دونستم چه برسه طرز استفاده و طعم شون ... دیدم مهمونی تموم شده و دارم میام بیرون ... دم در وایسادم و رو به صاحبخونه گفتم من که چیزی نخوردم از بی عرضگی خودم٬ می شه یه سفارشی به مهمون دارها بکنید که ظرف منو پر کنن  شاید تا مهمونی بعدی احساس گشنگی بکنم و بیام سر ظرفم ... ببخشید ۲ تا خواهش دیگه هم دارم یکی اینکه ظرف من خیلی کوچیکه بزرگش کنید و ۲ اینکه طرز مصرف این غذاها رو بهم یاد بدین !!!!!!

چشمامو باز کردم و آخرین خرما رو تو آخرین افطار این ماه گذاشتم دهنم .... کلی نیت و دعا و سفارش دعا داشتم که از یه ساعت قبلش لیست کرده بودم تا یادم نره .. ولی ای دل غافل ... عجب سرعتی داشت این ماه رومضون ....

عیدی رو به همه دادن ... ٬ گرفتید ؟؟

عیدتون خیلی مبارک ... عجب تعطیلات تمییزی بهمون خورد .. به من کلی حال داد ...

التماس دعا  و خدا حافظ

  نوشته شده در  شنبه 6 آبان1385ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM