تبليغاتX
آلاچیق
 
یارب از ابر هدایت برسان بارانی
 

یا مونس

آخرین سلام

ادب حکم می کنه که بی خدا حافظی آلاچیق سرد این روزا رو ترک نکنم :)

امیدوارم که بتونیم اونی که باید باشیم ٬ باشیم ...خودمون و  جایگاهمون و درک کنیم

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد

آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

به امید دیدار در آلاچیق های بعدی

در پناه حضرت حق ....  به همراه خدا

  نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
به دریا بنگرم دریا  تو بینم

به صحرا بنگرم صحرا تو بینم

به هر جا بنگرم کوه و درو دشت

نشان از قامت رعنا تو بینم

  نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
یا رب الحسین

                             بحق الحسین

اشف صدر الحسین

بالظهورالحجه

کاروان داره می ره ... بد جورم سر راهی داره پذیرایی می کنه

یا ابا عبدلله به تشنگی کربلا... تشنگی ما رو رفع کن

العطش ..

العطش ..

العطش ..

العطش ..

.

.

.

التماس دعا

  نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

یاابا صالح مدد

هنوز تقویم رو ندیدم ولی اینجوری که بقیه می گن محرم چند روز دیگه اس ! محرم  ها یادت می یاد! یا این رو هم فراموش کردی ؟ یادته مُحرم رو کی بهت مَحرم کرد!!! یادته ۱۰ شب مراسم و زیر بار همه طعنه و کنایه ها شرکت می کردی ؟ یادته بی وسیله چه جوری خودتو به نجوای کربلا می رسوندی ؟ یادته اون کتاب سوگنامه ال محمد چه جوری به دستت رسید .. یادته سوال های بی جوابت که تو کاغذ میدادی به حاج اقا ها و بعدا فهمیدی مایه تفریح و موشک بازی بقیه بوده  چه جوری جواب داده می شد ؟ یادته شب عاشورا چه جوری زیارت ناحیه افتاد تو دامنت ؟ یادته داشتی ناحیه می خوندی چی شد ؟ یادته کربلا رو ؟ یادته نشستی تصویر سازی داستان اسارت رو کردی !!یادته صدای کربلا خواب و خوراک ازت گرفته بود ! یادته بعدش چی شد ؟ یادته خیمه ساختی ؟ یادته برا چی ساختی اش ؟ یادته مشک و سپر و شمشیر گذاشتی ..یادته یه گهواره سبز داشت ؟ یادته اسم حضرت زینب و ؟ یادته عاشورا از صبح بی حال بودی .. با زمین و زمان دعوا می کردی ؟ یادته تشر زدی که بچه ها نخندن و هیش نفهمید چرا ؟ یادته هر کی قیا فتو می دید فکر می کرد خیلی حالیته و التماس دعایی می داد و تو بیشتر عصبانی می شدی ؟ یادته چقدر می خواستی خوب بشی و خوب بمونی ! یادته به مقام حر حسودی می کردی ؟ یادته تنهایی حال نمی کردی .. هر چی یاد می گرفتی با اهل و نا اهلش در میون می ذاشتی به این نیت که استارت ادم شدنشون رو بزنن ! یادته می نوشتی که بخونن ؟ یادته می نوشتی که نمره بگیری ؟ که شاید یه پله بالاتر بری ؟ یادته چقدر تمرین و جریمه می نوشتی ؟

هان !!! چیه ... چیت کم شده !!! از چی خسته شدی تازنیم ؟ کی چشمت زد ؟ برا چی جا زدی ؟ می دونم عزیزم راه کمی رو اومدی .. می دونم وقتی به انتها نگاه می کنی از هوش می ری ؟ می دونم توان و ظرفت کمه !!! ولی بالاخره اومدی !!! از سکون که بهتر بوده !توقف چند ماهه .. مرخصی چند ساله ؟

بیدار شو مادر !!!

قافله ها رفتند .. یکی پشت دیگری و تو غافل موندی !!! قافله رمضان ! قافله فاطمیه ! قافله عرفه ! قافله مشعر ! قافله قربان ! قافله غدیر !!! همه از کنارت گذشتن !! آره آخه این قافله ها شرایط داشت !!! کلی گزینش داشت .. اشکال نداره گلم !!!

بانگ رحیل می آید ! وقت حرکت است

تو رو خدا بیدار شو هوشیار شو .. قافله محرم بیاد بره خیلی  خیلی از دست دادی !!! دیگه کو حالا قافله بعدی !! بچسب به سالار این قافله ... بگرد ارباب این قافله همین دور و بره !!! پشت گردو خاک صحراست .... ! نشونه های این قافله رو بردار تا این دفعه دیگه گم نشی ! اشکال نداره اگه تو شه نداری .. هر چی دم دست داری بریز تو توبره و یا علی ! این قافله همه رو می بره .. بی شرط و شروط ... فقط کافیه بخوای که باهاشون بری !به  قافله سالار کربلا سوگند که می رسی اگر بخوای همسفر این قافله باشی!!  این قاففله از همسفریاش گزینش نمی گیرن .. درهم می برن !!! این قافله به کرامت  و رحمانیت و بخشندگی معروفه ... فقط بخواه و راه بیوفت ! دعا کنید که مَحرم مُحرم امسال بشیم !!!

التماس دعا

  نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1385ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
فراخوان


گردهمایی..


در ۱۰ذیحجه....


اسماعیل ها به دست...


به ترتیب و مرتب تو ی صف ها ....


وسایل ذبح هم همراه داشته باشید.....


بدون تردید و د لشوره

  نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

بسم رب العتیق

 برای چی می خوام برم !به دنبال چی می خوام برم

یه خبر راحله داره حاجی میشه ... امسال راحله عید قربانش رو داره اول ماه عید می گیره نه دهمش امسال راحله اولین اعمالی که انجام داد ذبح اسماعیلش بود ....

راحله تو رفتی مکه .. چرا باور نمی کنی .... تو احرامتو پوشیدی .. تو سعی صفا و مروه تو کردی ... تو طوافتو رفتی ...تو لبیکتو گفتی ...تو به عرفه رسیدی .... تو سنگتو جمع کردی ... تو سنگاتو زدی.... تو حاجی شدی

راحله حجت قبول... حالا می خواد ویزات بیاد .. می خوات نیاد ... می خواد مثل همه تو مدت معلومه بری یه نری

گلم ... کعبه سنگ نشانی است که ره گم نشود

حاجی احرام دگر بار ببند ببین یار کجاست

..................... 

خوب اکثر آدما دوست دارن برن .. خواسته دل منم خیلی غیر طبیعی نیست .. دل !!!!!!!

لبیک اللهم لبیک...

 

  نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
سلام

وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

یکسال دارم تو یه وبلاگ می نویسم !!!!!!!!!!!!!!

می دونید چیش برام جالبه ! اینکه من از سال ۸۰ وبلاگ می نویسم و این اولین باریه که وبلاگم ۱ ساله شد ....

با وجود اینکه ۲ دفعه حسابی برای بستنش عزمم و جزم کردم .. ولی بازم نبستمش ای ول به این اراده

نمیدونم این ذوق من براتون معنی داره یا نه

شاید ........

هیچی! مهم نیست

ولی یه افسوس

اونم اینکه احساس می کنم از خیلی نظرا پسرفت کردم تو این یه سال جای پیشرفت ...

می دونم کم چیزایی هم به دست نیوردم  و شاید حالا خروار این همه تجربه نیازی هم نبود برای یه دست آوردنش ... ولی هر چه از دوست رسد نیکوست

فرق مسافر ۸۵  با مسافر ۳ دی ۸۴ شده زمین تا آسمون ...

وقتی فاطمه برام نوشت که دقت کردی تیپ نوشته هات با قبل فرق کرده کلی دلم گرفت ... چون این منم که کلی با قبلم فرق کردم ... آره فاطمه گلم منم مسافر قبلی رو بیشتر از الانم دوست دارم مثل تو که نوشته قبلی ها رو بیشتر ... ولی ...

وای باورم نمی شه این همه اتفاق برا من افتاده ! کاشکی می شد تولد یکسالگی خودمم جشن بگیرم نه فقط مال وبلاگ رو

آلا چیق با وجود بی هدف بودنش ولی خیلی وقتا بد جور کمک حالم بوده ... حتی گاهی یه کامنت بی منظور شما با عث عوض شدن حال و هوام می شد !  

دوسش دارم ...

به امید ان امین سالگی .... (خدا نکنه )

مرسی از دوستای همراه .. از مهندس انسی که عاشق وبلاگشم   ... مهندس بهار که کلش بو قورمه سوخته می ده  .... فاطمه که من تا قبل آشنا شدن باهاش فکر می کردم یه آدم خیلی بزرگسالیه .. ساره که قیافش و حرفاش برام مثل قرص آرام بخشه  ....آقا شهاب عاشق تنها ... آقا پارسا که ماههاست گم شده تو دنیا ! ... غریبه که از هر آشنایی بهم نزدیک تره ... آقا مهدیار که وبلاگشون خاک گرفته .... م.د  که سالی یه بار افتخار آپ کردن می دن .... آقا نیمای چلوکبابی که واقعا بعضی وقت ها گلوله های امید و موج مثبتشون از پشت این همه  سیم و دکمه بهم می رسید ... یه لبخند که هنوزم آندر کانستراکشنه :)):)) (چه جمله ایی شد)  ...  زهرای گلم که تو ساعت تنهاییش هیش کی مرحم دردش نیست و .....

برای همه آرزوی بهترین ها رو دارم

و من الله التوفیق

  نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

الهی

آن که را نخواستی ٬ چون آید ؟

و او را که نخواندی ٬ کی آید ؟

تلخ را چه سود ٬ گرش آب خوش در جوار است ؟

و خار را چه حاصل ٬ از آنکه بوی گل در کنار است ؟

الهی

وسیلت به تو هم تویی !

اول تو بودی و آخر تو یی!

همه تویی و بس ٬ با قی هوس !

پ.ن۱ :دلم برات تنگیده گلم

پ. ن۲ :روز دانشجوی امسال هم برای خودم یادگاری گذاشتم ٬ البت نه به اندازه اون سال !

 دستم الکی الکی  رفته تو گچ  .....

پ.ن ۳ : پس محرم کی می یاد ؟

  نوشته شده در  شنبه 18 آذر1385ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

یا قدیم الاحسان

انقدر گشتم تا پیدات کنم  ولی خودم گم شدم !

 انقدر گشتم ...

 تو خونه دلم .... 

 تو کوچه پس کوچه های ذهن ام ....

 تو خرابه ها  و  باغ همسایه ها ....

تو محله ها ...

 تو بزرگراه ها ...

تو شهر ها ...

تو کشور ها ....

 تو آسمون و زمون ....

ولی انگاری این دفعه خودم گم شدم ....

 خدا من اینجام ...

 پیدام می کنی ...

تو که منو گم نکردی ....

تو که منو می بینی

پس چرا نمی گی

ساک ساک !!!

  نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
سلام

 ناهار که خوردیم چون همه دمق بودن من پیشنهاد سینما دادم ... رفتیم ۴ تایی فیلم میم مثل مادر!!!!! شنیده بودیم ناراحت کننده اس ولی شنیدن کی بود مانند دیدن !!!!

یکی از بچه ها مادرش چند سالی می شه ام اس داره و تو این فیلم مادر ام اسی میمیره !!!! یکی دیگه هم برادر نو جونش رو بر اثر تصادف چند سال پیش از دست داده بود و برادرش کلی شباهت داشت به پسر بچه فیلم .... خدای مهربون !!!! وسط فیلم انقدر بچه ها گریه می کردن که من عصبانی شدم گفتم بریم از سینما بیرون !!! خلاصه تا آخر فیلم ۴ تایی به هق هق افتاده بودیم !!!  جالبی جریان اینجا بود که ما ردیف اول نشسته بودیم وقتی فیلم تموم شد عین صاحب عزا ها ۴ تایی نشسته بودیم جلوی مجلس و اشک می ریختیم !!!! اوج ما جرا هم اونجا شد که یکی از بچه ها که برادرش فوت کرده سرش گذاشت رو شونه من و گفت تحملم تموم شده و شروع کرد به گریه !!! من نمی دونستم چه جوری این جماعت ٫ جمع کنم از سینما ببرم بیرون !!! یک آ قایی رد شد که خدا الهی خیرش بده ! نگاهی به ما کرد و به شوخی گفت خدا صبرتون بده ... !!! بعد ۴ تایی زدیم زیر خنده ! و کلی حال و هوامون عوض شد ! اینم از سینما رفتن ما !!!! آقا دلی از ما باز شد عصر جمعه غیر قابل وصف !!! 

خدا همه مادر ها رو حفظ کنه ولی واقعا این فیلم رو ما ۴ تا نباید می دیدیم ! به قول مهسا می گفت چند مثقال انگیزه داشتیم برا زندگی که اونم به زور به خودمون تلقین کرده بودیم  با دیدن این فیلم همون چند مثقالم از دست دادیم  

  نوشته شده در  جمعه 3 آذر1385ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

سرگردان در دایره تردید 

غوطه ور  در  اقیانوس شک 

 غرق در دریای بهت

سرگردان  در سراب امید

خسته در کشمکش زندگی

فریاد از سکوت خدا

افسوس به آرزوی مرگ

نفرت از حضور بیهوده

آه از تکرار مکررات

خنده های تکراری ... گریه های تکراری ... نوشته های تکراری ..... در س های تکراری .... آدم های تکراری .... رفتارها تکراری ..... محاوره تکراری .... توجیه تکراری ... سفر های تکراری .... مسافر های تکراری ... ناله های تکراری ... خواهش های تکراری ... تجربه های تکراری .....و نفس های .....

خداییش دلم برا آدم حسابی بودن تنگ شده

  نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

یا جمیل

........ قالب نو مبارک .... 

گیلی گیلی  گیلی گیلی  گیلی گیلی  گیلی

کاشکی به همین سرعت و راحتی قالب خودمم عوض می کردم    

شد یه بار به قشنگی ها هم فکر کنی ؟؟؟

 خدا ی قشنگ ....بنده ها ی قشنگ ...... لحظه های قشنگ

دهنتون با فرستادن یه صلوات شیرین کنید و برید ...

 نا سلامتی آلاچیق نو شده ها

راستی من قالب رنگ سبز می خواستم ولی پیدا نکردم

  نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

 

می شه یکی برا من ایده آل رو تعریف کنه ؟

دلم برا بچگی هام تنگ شده .. مامانم که از بچگی هام تعریف می کنه جدی جدی دلم برا خودم ضعف میره ولی چه فایده که الان برعکس اون دورانم .. بچه بودم برا خودم زندگی می کردم و الان برا همه جز خودم ... چرا اینجوریه این دنیا !

 پاورقی : می خوام آلاچیق و از سیاهی در بیارم حوصلم و سر برده

  نوشته شده در  سه شنبه 23 آبان1385ساعت 3:2 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
تمرین زندگی

آرام باش عزیزم ...

این نیز بگذرد!!!! ولی حالا به چه قیمتی بگذرد الله اعلم !!!!!

کاش اختیار رو از من می گرفت ....

تا شروع زندگی و زنده بودن چیزی نموند ماکسیمم ۵۰ تا ۶۰ سال دیگر !!!

آرام باش عزیزم ....

  

  نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
دل سیقل داده شده

دل آینه

دل شکسته

دل عاشق

مجنون بی لیلی

لیلی به دنبال مجنون

لیلی کیلو چند ؟

مغز مغشوش

فکر بی دل

دل بی فکر

مرور خاطره

نشخوار تجربه

آه بی حاصل

انتظار برای خلا

دل کپک زده

نوشتن برای نخواندن

.........................................................

هدف : زندگی خو ب و خوش و سر شار از شادی همراه با عاقبت بخیری

کاشکی میشد اوج نفرتم و از افسانه ها به تصویر بکشم

کاشکی می شد برای همیشه فکر کردن را کنار گذاشت ....!!!!!!!!!

اوج نابودی کمرنگ شدن رنگ وبو و یاد  لیلی  

یا علی الاعلی  !!!

  نوشته شده در  جمعه 19 آبان1385ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

 

زندگی بی رحم تر از تصورمنه !!!

  نوشته شده در  جمعه 19 آبان1385ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

 

نقطه سر خط

 

  نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط مسافر 
منیر خانم هم مرد ٬ خوش به حالش ..

پس کی نو بت من می شه .. خدا ؟

چرا مرگ انقدر ترسناکه...

چرا مرگ انقدر ناراحت کننده اس ؟

چرا آرزوی مرگ ارزوی آدم های افسرده اس ؟  

چرا من انقدر گیج ام همیشه ؟

چرامن نه ؟

  نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
سلام

دلم برا اینجا تنگ شده ... وقت ندارم حتی فکر کنم ۴ تا جمله یا ۱ شعر قشنگ اینجا بذارم .....  ولی از اندر احوالات این روزا بگم که  دنبال عقربه ها ی ساعت می دوم و بیکاری های ۲۴ ساعته این سه سال  رو جبران می کنم ...

عجب ماه رمضونی بود !!!!  سفره پهن و من دنبال غذا ... شب عید چشمامو بستم بلا تشبیه یه سفره رو دیدم که ته نداشت ... پر از ظرفهایی که من حتی شکل این غذا ها رو نمی دونستم چه برسه طرز استفاده و طعم شون ... دیدم مهمونی تموم شده و دارم میام بیرون ... دم در وایسادم و رو به صاحبخونه گفتم من که چیزی نخوردم از بی عرضگی خودم٬ می شه یه سفارشی به مهمون دارها بکنید که ظرف منو پر کنن  شاید تا مهمونی بعدی احساس گشنگی بکنم و بیام سر ظرفم ... ببخشید ۲ تا خواهش دیگه هم دارم یکی اینکه ظرف من خیلی کوچیکه بزرگش کنید و ۲ اینکه طرز مصرف این غذاها رو بهم یاد بدین !!!!!!

چشمامو باز کردم و آخرین خرما رو تو آخرین افطار این ماه گذاشتم دهنم .... کلی نیت و دعا و سفارش دعا داشتم که از یه ساعت قبلش لیست کرده بودم تا یادم نره .. ولی ای دل غافل ... عجب سرعتی داشت این ماه رومضون ....

عیدی رو به همه دادن ... ٬ گرفتید ؟؟

عیدتون خیلی مبارک ... عجب تعطیلات تمییزی بهمون خورد .. به من کلی حال داد ...

التماس دعا  و خدا حافظ

  نوشته شده در  شنبه 6 آبان1385ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
سلام و طاعاتتون شایسته ضیافت الله

من یک معذرت خواهی بدهکارم به جمیع خوانندگان آلاچیق ٬ طی اعتراضات فراوان از لحن اخیر آپ شده در این وبلاگ ! بر اساس تعداد بی شماری ایمیل و آف لاین و چت های پی در پی و تماس های مستقیم و غیر مستقیم و .. و ...  که دال بر این مطلب بود که بابا  عروس گلم چه وضع آپ کردنه ... دلمون گرفت .. دلمون سوخت .. مسافر بد بخت شد رفت .. بیچاره پسره مادر مرده ! مسافر رو زورکی شوهر دادن ...   و.. و... و ...  و طی شایعات به گوش رسیده که فلان بود و بهمان ... و تهشم خبر فجیع خود کشی مسافر !!!!!!!!! می خواستم عرض کنم که بابا من یه کم قاتم .. هر چی اینجا می نویسم شما جدی نگیرید !!!! حق بدبن دفعه اولمه که با خیلی رویداد ها روبه رو می شم ! منم که به این راحتی پذیرای اتفاقات نیستم تا مسایل برام کاملا باز  نشه و مفهومی نشه ٬ کوتاه نمی یام .... باید از خدا بخوام یه کم به من بیشتر از بقیه بنده هاش فرصت بده .. مثلا سن تکلیفم بشه ۲۰ سالگی .. سن دانشگاه بشه ۳۰ .. سن ازدواج بشه ۴۰ .. بچه داری ۵۰ .. حالا ۶۰ ام شد بزرگواریتونو می رسونه .. الی آخر ... البته پا ورقی عرض کنم خدا جون سن مرگ رو بیار رو ۱۵ -۱۶ که خیلی حس و حالش نیست ... فقط همین

حالا می گم خدایی نکرده باز برداشت نکنید که می خوام بگم یا منظورم اینه که من عقب افتادم .. یا درصد هوشیم با بقیه فرق داره .. نه خدا وکیلی اینجوری هام که فکر می کنید نیست .... من از اونجا که دفعه اولم تو این دنیا دارم زندگی می کنم ٬ همه چی برام زیادی (بیشتر از زیادی ) تازگی داره

خلاصه قدر لحظه لحظه رو بدونید ..

میثم می گفت تو تلویزیون از یک آقایی پرسیدن بهترین لحظه ماه رمضون کی هست .. آقا هه زده تو حال مجری و به جای یه جواب عرفانی گفته "اون لحظه که دم افطار همه می دون به سمت خونه و انتظار اذون رو می کشن تا ۱ لقمه بذارن دهنشون !!!!"

به نظر شما بهترین لحضه این مهمونی کی هست !

به نظر من وقت های سحر با دعا های سحر ... 

انگار کیلو کیلو انرژی مثبت از رو بال فرشته ها می ریزن تو قلب من...  

التماس دعا .. بخیل نشید این روزا .. دعا کنید  همه رو  

  نوشته شده در  جمعه 7 مهر1385ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
سلام به روی ماهت

نمی دانم چه می خواهم بگویم               زبانم در دهان باز بسته اس !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سکوتم خودم رو آزار می ده ! سکوت ۲۴ ساعته ... نمی دونم تحول به این بزرگی رو می تونم هضم کنم یا نه ! خدا رو شکر ماه رمضونه ! حالا نمی دونم اصلا ما رمضون بودن و نبودنش چه فرقی به حال من داره!  زندگی ام تا الانش هم دست خودم نبود .. از این به بعدم نیست ... پس این همه بی قراری بهر چیه ؟ من چی می خوام ...  همه رو نگران کردم ... همش می گم دختر دست از لوس بازی بردار ... این اداها چیه .. ولی به قران نمیدونم چه ام شده ... بهترین لحظات زندگی !!!! صورت بر افروخته مامان .. سوال های بابا از حال و احوالم .... چشم های اماده کمک ثنا !!!!!قلب تپنده میثم !!!تبریک های لحظه به لحظه دوست و آشنا !!!! کلمه بی معنی عروس خانم ... نامزد ... همسر .... مادر شوهر ..... پدر شوهر.... خواهر شوهر  !!!!!!!! از اینکه احوال آدم غریبه ایی به اسم میثم رو از من بگیرن ... از روابط دیکته شده با فامیل جدید !!!!!!!!! ...همه و همه آزارم می ده !!!!!!! مامان می گه چی نگرانت می کنه .. چی پریشونت کرده ...چی کم داری تو زندگی ... چی آزارت می ده ؟  امروز عصبانی بودم ... به مامان گفتم ... نمی دونم فقط تنهام بذارید ! همین !!!!!!! دل خودم هم شکست چه برسه دل مامان !!!! از تنها یی رنج می برم .. تو جمع هم کلافه می شم ! از ادا های خودم بیزارم ... از خودم هم شاید فراری ام ...  دلم می خواد نباشم ... می دونم بو و بلنگ نا شکری محل رو برداشته ولی نمی دونم چه جوری با هاش بجنگم ... انگاری قاف قرآن رو گم کردم ... انگاری کم آوردم... دست از مبارزه کشیدم ... مبارزه با کی ؟ شاید با خودم با شیطون ها حمله ور به من ! فیلم سینمایی او یک فرشته بود رو ۲باره دیدم !!! انگار آقای سرابی و فرشته بر من غالب شدن ... اگر نه پس این بی حالی و بی ارادگی برای چیه ! عجب بادی می یاد . خدا مرسی ! طوفان شده  بیرون ... ولی نه به شدت درون من .... دلم برای میثم و مامان و بابام می سوزه که باید من رو تحمل کنن ! کاشکی من نبودم .... ثنا می گه از چشم مردمه .. مامان و بابا هم تایید می کنن و من تو دلم شدیدا تکذیب !!!!

بسه این همه اراجیف کدوم درد رو دوا می کنه

پ ن ۱: تولدم ۲۲ شهریور اومد گذشت مبارک راستی  

پ ن۲: عروسم که شدم دو صد برابر مبارکه دختر گلم  

پ ن۳:  برام دعا کنید ..

 پ ن ۴ : راستی از این به بعد انگاری تنها مسافر نیستم.. یه همسفر دارم به اسم میثم ...

خدا عاقبت به خیرمون کنه

خدا پشت و پناهتون 

  نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

سلام

تا اطلاع ثانوی کرکره آلاچیق رو کشیدم پایین

التماس دعا - یا علی

  نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
سلام و ایام به کام

روز وفات حضرت زینب اصلا قصد آپ کردن نداشتم ولی از صبح دلم می خواست یه مدلی به یکی ازصبورترین زنان تاریخ عرض ادب کنم شایدم ادای دین .. نمی دونم ... ولی روز بزرگیه که من اصلا اندازش نبودم .. شب جمعه ٬ ۱۵ رجب ٬ روز وفات حضرت زینب و اخرین روز اعتکاف ..!!! چه روز های قشنگی ۱۲ ماه سال همیشه دلم حسرت این روزا رو می خوره و الان تو قلب یکی از قشنگ ترین روزای خدا هستیم! دیروز این مطلب رو خوندم دلم نیومد اینجا نذارم ..

در زمان حضرت سلیمان (ع) روزی گنجشک نری با ماده خود گفت چرا نمی گذاری با تو جفت شوم ٬ اگر خواهم ٬ قبه سلیمان را به به منقار خود می توانم بکنم و به دریا افکنم . چون باد سخن گنجشک به گوش سلیمان رسانید تبسم نمود و هر دو را حاضر کرد . پس به گنجشک نر فرمود آیا این دعوی که کردی می توانی  به عمل آوری . گفت نه ای رسول خدا ولی شخص ٬ خود را نزد زنش زینت می دهد و بزرگ جلوه می دهد و عاشق را بر آنچه بگوید نباید ملامت کرد . سلیمان با ماده فرمود چرا از او رو گردانی و با او بی اعتنایی می کنی در حالی که دعوی محبت با تو می کند . گنجشک ماده گفت ای رسول خدا او دروغ می گوید و دوست من نیست و دعوی باطل می کند زیرا که با من دیگری را دوست می دارد پس سخن آن گنجشک در دل سلیمان (ع) اثر کرد و بسیار گریست و چهل روز از عبادتخانه خود خارج نشد و دعا می کرد که خداوند دل او را از محبت غیر او پاک گرداند و مخصوص محبت خود گرداند

و زینب ثابت کرد که دلش مخصوص محبت خدا ست و پاک از محبت غیر او :)

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

5شنبه عصر رسیدیم هتل  .. نماز مغرب رو هر جوری بود تو یکی از راهرو های صحن انقلاب خوندیم .... غلغله بود .. دل خاله شکسته بود ... هم اینکه خیلی شلوغ بود هم اینکه چشم از ضریح نمی تونست برداره ... منم به زور راهی صفوف نمازش کردم ... خودم هیچی نمی فهمیدم .. فقط دستامو دور خاله حلقه کرده بودم بهش فشار نیاد .. مخصوصا که دفعه قبلی قلبش تو جمعیت گرفته بود ...  نمازو سلام نداده خادم ها  بلندمون کرد چون تو راهرو بودیم ... تو قنوت نماز مغرب با گنبد الرضا چشم تو چشم شدم .. انگار نا محرم دیدم سریع چشمم و انداختم ... تا ۵ شنبه مغرب خاله مریض شد !!! ۵ شنبه ظهر برا اولین بار ۲ تا دوست اینترنتی رو تو پروما مشهد ملاقات کردم .. ملاقات جالبی بود ... ۵شنبه تو ترافیک گیر کردیم مغرب نرسیدیم .. عشا رکعت ۲ رسیدیم .. خاله هی غصه مریضی و حرم نرفتن رو می خورد و من هی جواب سوال هام و می گرفتم .. می دو نستم چرا خاله یکهو مریض شد !!! می دونستم چرا به نماز مغرب نرسیدیم .. می دونستم چرا ۲۴ ساعت بیکار تو هتل نشستم و حرم نرفتم ... بعد از نماز خاله رو نشوندم یه جا ثابت ، خیالم راحت شد .. خودم راه افتادم دنبال لحظه های خوش تو حرم ... رفتم سر قبر حاج اقا عطری ... ۳- 4  تا مرد خوابیده بودن .. از دور یاد روزهای خوب ، با اون حال های نابم کردم .. اه کشیدم و به سرعت رفتم سر قبر اقای نخودکی ... تو این فکر بودم چرا مشتری های اقای نخودکی بیشتر خانم هستن ... راه افتادم ۳ تا جای دیگم رفتم که نمی تونم ادرس بدم .. اون ۳ جا خیلی برام ارزش دارن ... ولی همش تجدید خاطره بود .. انگار اومده بودم یه جای توریستی دیدن ... بد جور سنگ شده بودم ..  رفتم خاله رو برداشتم اوردم روبه رو پنجره فولاد نشستیم برا دعا کمیل .... هوا محشر بود ... ۱۰۰ تا استغفرالله و اسئله التوبه رو هم گفتم بازم توفیری نکرد ... بد جور امام رضا دلش ازم گرفته بود ... نمی دونستم از ناچاری چه کنم .. کلافه بودم .. هی ساعت و می پاییدم .. می شمردم ببینم تا ساعت ۹ روز جمعه برای رفتن  چقدر با قی مونده .. تا دعا شروع شد و تو اون جمعیت یکهو از پشت من خادم ها یک راه باز کرد تا مردم از وسط جمعیت ، راه عبور داشته باشن  .. خدا چوبش و بلند کرد و اولیشو زد .. لگد اول ... گناه اول یادم اومد ... لگد دوم ..لگد سوم .. چهارم .. دیگه دردم نمی اومد .. دلم می خواست تند تند لگد ها رو بخورم شاید امام رضا اخمش و وا کنه ... فقط پا ها رو می دیدم ... سرمو بالا نمی کردم .. 1 پا بی جوراب .. یه پا با جوراب .. یه دامن چین جین .. یه چادر مشکی .. یه پای پیر...  یه پا کبره بسته .. یه چرخ ویلچیر .. یه دامن گل گلی... یه شلوار 600 پیلی ... پاهایی که تو روز عادی دلم نمی یاد حتی از کنارم عبور کنن .. حالا برام مقدس بودن ..لگد هایی که دردشون برام شیرین بود ..خادم ها راه رو برای مردم باز کردن ولی انگار راه من بازتر شد .....  حاضر بودم هر چی دارم بدم .. هر کاری می گفت بکنم ولی دوباره اشک شوق و حال غیر قابل تعریف تو حرمش و بهم بر گردونه .. بد جور بیچیارم کرده بود .. همشم می دونستم چرا !!! بخاطر کسالت خاله سر یارب اخر دعای کمیل  مجبور شدم حرم  رو ترک کنم .. برگشتیم اتاق ... سعی می کردم هوا خاله رو بیشتر از خودم داشته باشم .. همه رو دعا می کرم جز خودم .. مگه اصلا جایی هم مونده بود برا دعا کردن . مگه اصلا رویی هم مونده بود برا دعا کردن . یا علی .. ساعت 2 دوباره شال و کلاه کردم سمت حرم .. این دفعه با انگیزه تر .. اشنا تر .... خودمونی تر ... اروم تر ... هیجان داشتم ... راه رو یادم اومده بود .. تازه یادم اوم ذکر های قبل از ورود به حرم رو .. تازه یاد اتاذن لی ها افتادم ... اتاذن لی یا الله ؟ اتاذن لی یا رسول الله ؟ اتاذن لی یا امیر المومنین ؟ اتاذن لی یا فاطمه الزهرا  ؟ .... ؟ اتاذن لی یا علی ابن موسی الرضا ؟ سکوت کردم ... باز هم سنگینی فضا رو حس می کردم .. دنبال لگد ها می گشتم ... کاش بازم صدای کمیل واسطه می شد ... کاش بازم خادم ها راه رو باز می کردن ...  ولی نزدیک سحر شب جمعه اونم تو ماه  رجب اونم شب ولادت  دردو نه پسر ... اونم تو حرم ضامن اهو مگه می شه نا امید موند !!!!!!!!!!

ببخشید زیاد شد ولی نوشتم تا بگم هر وقت امن یجیب خوندین برای مریض منظور منم دعا کنید .. یه مریض لا علاجی که گره اش زدم یه پنجره فولاد یه جامعه کبیره هم براش گرو خوندم و برگشتم ..

التماس دعا ...  

خوش به حال هر کی که  زائر امام رضاست

  نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
لیله الرقایب !!!!

  مثل ادم های حسود از همه می پرسیدم که ۵شنبه روزه می گیرن یا نه ؟ انگار همه رقیب من بودن ! همه روزه گرفتن .. تصور کنید روزه ها رو  گذاشتیم تو سینی و تو یک صف طولا نی ایستادیم .. دونه دونه خدا سینی ها رو تحول می گیره ... برا همین دنبال کار ویژه می گشتم .. می خواستم سینی من فرق کنه ! دکورش ... محتواش .... ! ولی فکر کنم نشد ! یعنی اندازه اش نبودم ! اصلا بلد نبودم ! اخه اون سینی هایی که فرق داشت همه دوره های مخصوص دیدن ... کلاس هاس مختلف رفتن ... تصمیم گرفتم فقط روزه رو بگیرم ... دم اذون که خیلی پکر بودم و نادم تو دلم محکم گفتم

 یا مطلع علی النیات ادرکنی

باورم نمی شه ماه رجب ۲باره اومد و تا ماه رمضان ... با شروع ماه رجب جرقه های امید٬ و ذوق ۲باره راه افتادن ٬ به دلم افتاده :)

یا علی

  نوشته شده در  پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 
سلام

برنامه کوله پشتی رو می بینید !!

 جواب شما به این سوال چیه ؟

به کی غبطه می خورید ؟

من خیلی پررو هستم فقط به حضرات ایوب و یوسف و ابراهیم و اسماعیل و البته حضرت محمد غبطه می خورم!!!!!!!!!! فقط !!!!!!!!  شما چی ؟

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد

نفس ببوی خوشش مشکبار خواهم کرد

به هرزه بی می و معشوق عمر می گذرد

 بطالتم ٬ بس از امروز کار خواهم کرد

هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین

نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد

  نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

سلام

خداوند ۱۰ صفت را به ۱۰ زن اعطا کرد :

توبه برای حوا همسر آدم

زیبایی برای ساره همسر ابراهیم

عفت برای رحیمه همسر ایوب

حرمت برای آسیه همسر فرعون

حکمت برای زلیخا همسر یوسف

عقل برای بلقیس همسر سلیمان

صبر برای برحانه مادر موسی

برگزیدگی برای مریم مادر عیسی

رضا برای خدیجه همسر محمد مصطفی

و

علم برای فاطمه همسر مرتضی علی

ان شالله که در روز ولادت عالم ترین زن عالم هستی توبه ٬ زیبایی ٬ عفت ٬ حرمت ٬ حکمت ٬ عقل ٬ صبر ٬ برگزیدگی ٬ رضا ٬ و علم نصیب تک تک خانم ها و مادران حقیقی  بشود

  نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

سلام

چند روزی رفتم تو نخ تمام مخلوقات خدا

تو قران یک ایه هست می گه تمام مخلوقات  ذکر خدا را می گن از خیلی ها هم شنیدم که تمام موجودات در عالم هستی  تسبیح خدای عز و جل رو می کنن

خلاصه این چند روزه به همه چی نگاه می کنم و روشون زوم می کنم تا شاید  بفهمم چی می گن با این خدای رحمن و رحیم ...

به نظرم اومد این مخلوقات این اسما ء رو می گن ، نظر شما چیه ؟ جدا ! من خیلی برام جالبه ، شما هم بگین ؛

 

گل نرگس ........ یا صابر

گل مریم........   یا سبحان

گل رز............ یا مصور

بید مجنون........... یا ودود

در خت سرو...... یا متعالی

مر غ عشق......... یا مونس

سگ.................. یا وافی

مورچه............... یا عظیم

فیل.................... یا لطیف

گنجشک............... یا رازق

خفاش............... یا نور النور

طاووس................... یا جمیل

کلاغ............... یا دائم و یا قدیم

زرافه.......................... یا قائم

لاک پشت..................... یا رفیق

.

.

.

ادم چی باید بگه ؟

یا غافر !!!! یا شاکر !!! یا ظاهر !!! یا عادل !!!

هر خلقتی در عالم هستی تجلی یکی از اسما و صفات خدای باری تعالی ست ... و ادم شاید تنها مخلوقی باشه که تجلی   تمام این اسما ء و صفات باشه ..   

به نظرم اگر دعای جوشن رو هم در شبانه روز بگه بازم جا داره و هنوز حق بندگی و تسبیح خدا رو به جا نیورده ..

پ.ن بچه ها لطفا نظرات مفیدتون رو برام بذارید " لطفا هم ننویسید جالب بود .. قشنگ بود .. چون من که جز جالب و قشنگ چیز دیگه ایی نمی نویسم ...... "من اصلا این پست دادم که فقط نظر بگیرم ..

 

  نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

 

اقا هه پشت بلندگو با اطمینان کامل می گفت : اهالی مدینه رو این روزا تو تشییع پیکر خانم و خونه علی راه ندادن . ببینید شماها چقدر خوب و عزیزید که همتون و امشب اینجا راه دادن و دعوت کردن !!! مردم هم همه تو عشق و حال این دعوتنامه !!!! اخر مجلس وقتی می گفت اللهم عجل لولیک الفرج خیلی ها داشتن هل می دادن برسن دم در یک وقت غذا کم نیاد "صاحبخونه شرمنده مهمونا شه !!! "

اقاهه بازم می گفت : شما که اینجا نشستید اومدین عرض تسلیت بگین به بیت علی (ع) !!

بعد یاد مراسم ختم یه عزیزی افتادم که صاحب عزاش بهم می گفت : بعضی چهره ها که میان ترگل ورگل و شاد و شنگول  و فکر می کنن اومدن عروسی جای ختم ! و اصلا هم نمی فهمن برا چی اومدن ! به جای تسلی بخشیدن بیشتر اعصاب ادم رو خورد می کنن !!!!

تو دلم گفتم چه اعصابی دارن این بیت مولا که باید ما رو تحمل کنن !

اللهم اشف کل مریض

اللهم  اغفر کل ذنب

اللهم کتبنا مع الشاهدین

اللهم عجل لولیک الفرج (!)

  نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 2:39 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

قل هو الذی انشاکم و جعل لکم السمع و الابصار و الافئده قلیلا ما تشکرون*   "سوره مبارکه ملک  ایه 23"

سلام

این روزا از بس فوتبال به خوردمون دادن تمام مشغله های فکریم رو با قوانین ومسلک  فوتبال حل می کنم

الحق و الانصاف که چه بازی های با حال و جون داری هم ارائه می دن تو زمین … البته روی صحبتم با همه تیم های جام جهانی بود جز یکی .. که اونم اصلا بهتره خیلی خون خودم  رو کثیف نکنم .. بابا حالا باختیم که باختیم .. حالا حذف شدیم که شدیم … حالا بازی بلد نیستیم که نیستیم … حالا … مهم تجاربیه که کسب کردیم که حضرت علی فرمودن تجربه بالاترین علم هاس  .. من از همه ایرا نی های عزیز ؛ هموطنان ملی دوستم خواهش می کنم بابا بسه انقدر تو جیه نکنید که حالا چرا باختیم .. انقدر دنبال مقصر الکی نگردین !!!! روغن ریخته شده رو نمی شه جمع کرد ولی به جاش می شه یه کاری کرد که دیگه دفعه بعد روغن نریزه ... پس توجیه بی خود و بی مورد نکنید

ولی خداییش بازی تیم های دیگه به قدری جالب بود که منی که اصلا اهل فوتبال نیستم رو میخکوب کرده جلو تلویزیون  …. انقدرم اینا تو زمین با توپ مثل هلو رفتار می کنن که امروز دلم خواست فقط برای 5 دقیقه  برم تو زمین مثلا با تیم ارزانتین بازی کنم .. فقط 5 مین بابا … مامانم هم تا اینو شنید کانال رو عوض کرد و گفت بچم چی بود چی شد !!!

**************

نقش داور تو بازی بد جور چشمم و گرفت … تو همه بازی ها رفته بودم تو نخ عملکردو نقش داور !!!

خطا گرفتن هاش ، اعلام اف ساید ، تذکر دادن هاش ، توصیه به ارام شدن، توصیه به سرعت دادن بازی ، اوانس دادن هاش، توجه دقیق اش به وقت ، وقت اضافه گرفتن ، مراقبت از بازیکن مصدوم ، سوت زدن برای اوت ، برای کورنر ، اشاره به ادامه بازی و …..   

بعد زمین فوتبال رو گرفتم دنیا ، بازی کن هاش بنی بشر و داور خدا !!!!

(بلا تشبیه.. امیدوارم کسی به منظور بی احترامی بر نداره)

دیدم تو داوری خدا که شکی نیست .. این داور ما ؛ هم خطا می گیره، هم اعلام اف سایدمی کنه ، هم تذکر می ده ، هم توصیه به ارام شدن می کنه ، هم  توصیه به سرعت دادن بازی می کنه ، هم اوانس می ده، هم توجه دقیق به وقت داره  ، هم وقت اضافه می گیره و می ده ، هم مراقبت از بازیکن مصدوم می کنه ، هم سوت برای اوت می زنه ، و هم …

و بی نهایت کار دیگه هم می کنه که تازه اون داوره تو فوتبال از انجام دادنش عاجزه !

دیروز هم مواجه شدم با تفسیر  ایه 23 سوره ملک…..

خدا تو این ایه می فرماید   پیغمبر برو به این مسلمونا بگوکه خدای سبحان،  شما رو ایجاد کرد (انشا) وقرار داد برای شما شنوایی (سمع) و بینش (بصیرت ) و دل ( قلب ؛ افئده)را ، تعداد کمی از شما شکر می کنید ( در تفسیر شکر رو معنی کردند استفاده صحیح از نعمت )  *

 خدا به ما سمع داد .. بصر داد … افئده داد …

 خودشم که داوره!!!! 

 پس اگر صدای سوت داور رو نمی شنویم …

 اگر کارت زرد و تذکر و اوانس رو نمی بینیم …

 برای اینه که شاکر نیستیم ..

شاکر نیستیم هم یعنی اینکه از نعمت سمع و بصر و افئده استفاده نمی کنیم !!!!!!!!

 

بکوشیم برای استفاده از نعمت سمع و بصرو افئده

تا دریا راهی نیست تا دریا شدن راه بسیار است

و من الله التوفیق

پ.ن  : انقدر اینترنتم داره عالی و سریع کار می کنه که هل شدم نمی دونم چی کار کنم از عجایب ۷ گانه عصر ماست که یه صفحه تو صدم ثانیه تو نت ایران باز شه ... جل الخالق !

  نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM